حال و هوای عید

عید مامان داره میاد پیشمون، البته باز طبق معمول ۳ هفته بیشتر نمی مونه، بهونشم مثل همیشه اینه که مرخصی نداره...‌ای خدا چی‌ میشد مامان ما هم مثل مامانهای دیگه میومد و حداقل ۳ ماهی‌ می موند...

دیروز آقای همسر عدس خیس کرد، امیدوارم تا شب عید یه سبزهٔ مشتی‌ بهمون بده.

 

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٩
تگ ها :


قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو

 

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.


مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟
دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

نادر ابراهیمی

 

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٩
تگ ها :


چهل روزگی

 امروز پسرکمون چهل روزه شد

هرچند که اگه قرار بود سر موقع به دنیا بیاد تازه ۳ روزش شده بود!!

 از همین الان معلومه که مثل من تو همهٔ کارهاش عجله داره!

 خوابشم داره یواش یواش تنظیم می‌شه،

 خدا رو شکر، چون دیگه کم مونده بود که من و آقای همسر قاط بزنیم...

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٩
تگ ها :


به بهانهٔ یک ماهگی

آروینکم یک ماهه شد...

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار از پشت شیشهٔ تخت گرم پسرکم رو دیدم. 

متأسفانه من نتونستم لحظهٔ‌ به دنیا اومدن آروین  رو ببینم و در آغوش بگیرم. به علت درد شدید و زایمان سختی که به خاطر اشتباه یک دکتر داشتم حتا روز اول قادر نبودم از تخت بلند شم و به دیدن پسرم در بخش نوزادان برم.

هیچ وقت دوست نداشتم که پسرکم روز اول زندگیش رو تنها و به دور از من به سر ببره ...

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٩
تگ ها :


آروین در خانه

یک هفتست که آروین رو آوردیم خونه.

پسرکم رو چون پنج هفته زود به دنیا اومده بود حدود دو هفته و‌ نیم تو بخش مراقبت‌های ویژهٔ نوزادان در بیمارستان نگه داشته بودند.

روزهای اول بهش کلی‌ سرم و سوند معده و اینجور چیزا وصل بود. از طرفی‌ هم چون درجه حرارت بدنش پایین بود تا ده روز تو تخت گرم نگهش داشتند.

خدا رو شکر الان به خوبی‌ غذا میخوره، دمای بدنش هم تقریبا بالا رفته، البته ما اینقدر حساس شدیم که با هربار پوشک عوض کردن دمای بدنش رو باید اندازه بگیریم.

دیروز هم برای چک اپ سوم بردیمش دکتر. وزنش شده ۳۰۰۰ گرم. قدش هم حدود ۵۱ سانت. (پسرکم زمان تولد ۲۴۲۵ گرم، و ۴۴ سانت بود) دکتر گفت که رشدش خوب بوده و به نسبت اینکه هنوز باید این موقع تو دل مامانش باشه خیلی‌ خوب با محیط بیرون خودش رو تطبیق داده.

خدا جونم شکرت‌...

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٩
تگ ها :


یک مامان خوشبخت

 ما برگشتیم

"ما" چون من دیگه تنها نیستم

الان که دارم این مطالبو مینویسم پسر کوچکم، اروینکم، در حالی‌ که لای پتو پیچیدمش، تو بغلم خوابیده..

پسرک ما بالاخره کار خودش رو کرد و هفتهٔ سی‌ او‌ پنجم به دنیا اومد، در روز دوم کریسمس ساعت ۲:۰۸ بعد از ظهر

 

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ دی ،۱۳۸٩
تگ ها :


خونه نشینی

یک هفته ایست که من و پسرکم دوباره خونه نشین شدیم

 

اینبار به خاطره انقباضات زودهنگام زایمان..

هرچند که خودم این انقباضات رو زیاد احساس نمیکنم یا نمیتونم درست تشخیصشون بدم..... نمیدونم یعنی‌ من اینقدر خنگ شدم یا تشخیص دادنشون واقعا سخته!!

سه شنبهٔ پیش که از سر کار بدو بدو برای معاینه رفتم دکتر دستگاه CTG در مدت ۲۰ دقیقه ۴ انقباض نسبتا شدید رو نشون داد. دکتر پس از معاینه و سونوگرافی گفت که سر بچه پایین قرار گرفته و فاصلش تا دهانه رحم ۲۴ میلیمتر است..برام تا اخر این هفته مریضی نوشت و گفت که تو خونه فقط استراحت کنم......... باز خدا رو شکر که ما رو روونهٔ بیمارستان نکرد!

دیروز هم اولین جلسهٔ کلاس آمادگی زایمان بود. از ماما پرسیدم که با این شرایطم می‌تونم همهٔ تمرینات رو انجام بدم که گفت مشکلی‌ نیست. البته دیروز همش به صحبت و فرم پر کردن و این حرفا گذشت. قراره دو جلسه هم بابا‌های آینده در کلاس حضور داشته باشند که یک جلسه رو میبرنمون بیمارستان بخش زایمان رو ببینیم. من که خیلی‌ ذوق و شوق دارم!

 

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها :


یک مامان تنبل!

امروز من و پسرکم وارد هفتهٔ بیست و نهم یا ماه هشتم شدیم  (البته مثل اینکه تو ایران هنوز این هفته ماه هفتم به حساب میاد!)

معمولان تو این ماه مامان های زبر و زرنگ کلی‌ از خریدهای فسقلیشون رو انجام دادن یا شدیدا در حال انجامشونند.

راستش من هم کلی‌ ذوق و شوق دارم واسه خرید رفتن و فروشگاه گردی، ولی‌ خیلی‌ تنبلی می‌کنم، شاید هم کمی‌ ترسو شدم، آخه دکترم شدیدا بهم تاکید کرده که بیشتر از نیم ساعت نباید سرپا باشم و پیاده روی کنم، آقای همسر رو هم دوست ندارم تنهایی بفرستم خرید لوازم پسرک

 تخت و کمد و میز پوشک رو گرفتیم و گذاشتیم تو اتاق پسرک، ولی‌ هنوز خیلی‌ مونده تا به این اتاق بشه گفت اتاق بچه! خورده خورده سعی‌ کردم چند تیکه لباس هم بگیرم، البته تا ۶ ماهگی بیشتر نگرفتم، برام جالبه که بعضی‌ مامان‌ها هنوز بچه به دنیا نیومده تا ۵-۶ سالگی براش لباس و اسباب بازی میخرند

شایدم یک دلیل دیگهٔ تنبلی من این باشه که اینجا خوشبختانه از مراسم سیسمونی و این حرفا خبری نیست. البته بعضی‌ دوستان هموطن هستند که هنوز به این رسم و رسوم پایبندند.... ما که نیستم.... خوب هرکسی یک جور دیگه!!

 

 مامائی که هر ماه میاد پیشم یک لیست بهم داده از لوازم ضروری که بچه در ماههای اول بهش نیاز داره، ما هم فعلا تمرکز کردیم رو همین چک لیست.

اینا رو نوشتم که به پسرکم گفته باشم که برای اومدن عجله نکنه، چون مامان خانوم تپل تنبلش هنوز آماده نیست...

خدایا کمی‌ از چست و چابکی و زرنگی بقیه مامان‌ها رو نصیب ما بگردان

امین

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آبان ،۱۳۸٩
تگ ها :


عجب رسمیه رسم زمونه...

 

این روزا دلم یه جورایی گرفته...

 البته به خاطر خودم نیست، حال منو پسرک خدا رو شکر خوبه ولی‌ اتفاقاتی دورو بر مون افتاده که حسّ و حال خوبی‌ واسه آدم نمیذاره...

تقریبا یه سالی‌ هست که به خاطر کار من اسباب کشی‌ کردیم و اومدیم این شهر کوچیک. کارمو خیلی دوست داشتم (امروز نمیدونم راجع بهش چی‌ بگم!)، همسایه هامونم خیلی‌ خوب و مهربونن، خصوصاً همسایه بغلیمون که یک زن و شوهر میان سال آلمانی‌ هستند.

خانوم همسایه از اون خانوماست که هیچ وقت لبخند از لبانش دور نمی‌شد، و هر وقت من رو میدید کلی‌ برام دست تکون میداد..و من که هیچ دوست و آشنایی تو این شهر غریب نداشتم صبحا موقع سر کار رفتن دلم خوش بود به دیدن خانوم همسایه و لبخند و دست تکان دادن ش...

ولی‌ از وقتی‌ که از بیمارستان برگشتم دیگه خانوم همسایه رو موقع سر کار رفتن ندیدم..میدیدم که خونست، چند باری هم از تو تراس خونه شون برام دست تکون داد، با همون لبخند و نگاه زیبای همیشگی‌...

و‌ آقای همسایه که سابقا مرد خوش برخورد و شادی بود این اواخر یک جورایی غمگین به نظر میرسید..

احساس می‌کردم اتفاقی‌ افتاده تا اینکه دیروز موقع برگشتن از سر کار اومدم با ماشین بیام تو حیاط خونه مون که خانوم همسایه رو رو بالکن طبقهٔ دوم خونشون دیدم... چیزی که دیدم باورم نمی‌شد...ناراحت

خدا جونم مهربونم پس کوشن اون موهای سفید فرفری قشنگ...

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٩
تگ ها :


احوال این روزهای ما

تقریبا یک ماهی‌ می‌شه که برگشتم سر کار. البته دکترم یک گواهی داده که بر طبق اون جای ۸ ساعت فقط اجازه دارم ۴ ساعت در روز کار کنم. خداییش که خیلی‌ کیف داره. رییسمون هم گفت که هر ساعتی دوست داشتم و به عبارتی تواناییش رو داشتم برم سر کار.

 من که زمانی‌ هر روز ساعت شیش و نیم یا دیر دیر هفت صبح سر کار بودم، الان خیلی‌ بخوام زود برم ساعت نه و نیم ده صبح...البته بماند که بعضی‌ روزا هم میزارم کلا بعد از ناهار یه سر میزنم. دیگه حسابی حالو هوای مدیر عاملی بهم دست میده. خدا رو شکر که رئیسم آدم خوبیه و خانومشم هم که تو شرکت ما کار می‌کنه تازه بچه به دنیا اورده، وگرنه اگه به همکارهای دیگه که همگی‌ (به جز منشیمون) مرد هستن بود تا الان صد دفعه فاتحهٔ من و کارمو خونده  بودن...

بسکه حسودن این آقایون همکار!

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها :