یا به اندازهٔ ارزویت تلاش کن

یا به اندازهٔ تلاشت آرزو!

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٧
تگ ها :


خاله تلفنی

 

 

نمیدونم چقدر از خاله شدنم خبر دارین، بله بنده ۱۰ ماهه که خالهٔ یه پسر تپل موش شیطون شدم، ولی‌ حیف که لذت خاله بودن رو از دور باید تجربه کنم.

چقدر دوست داشتم که در این لحظات کنار مادر و خواهرم و کاوه کوچولو باشم، و شاهد بزرگ شدنش...

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸٧
تگ ها :


بن بست ؟!!!

 

پروژه‌ای که داشت میرفت عملی‌ بشه به بن بست رسید. چقدر برای طرحش زحمت کشیدم، کلی‌ از خوابو خوراکم زدم، مجبور شدم کلی‌ اصطلاح مالیاتی و اقتصادی رو به آلمانی‌ یاد بگیرم، طرحم مورد قبول کارشناس هم قرار گرفت، موسسات مالی‌ هم تاییدش کردن، فقط یک امضای کوچولو مونده بود که از شانس من مسولم خنگ‌ترین و بی‌ تجربه‌ترین آدم تو این کار بود و فقط به صرف پارتی بازی نشسته بود سر این پست. اونم خیلی‌ راحت رد کرد. دلیلشم این بود که هنوز تجربه کافی‌ ندارم، من که فهمیدم طرف رگ هیتلریش گل کرده بود یا شایدم از حسادت چشم نداشت ببینه یک خارجی‌ می‌خواد شرکت بزنه!

خلاصه نشد که نشد. ولی‌ من پر رو تر از این حرفام.

فعلا که خدا رو شکر از شرکت قبلی‌ اومدم بیرون و از اول ژانویه قراره تو یک شرکت جدید کار کنم. هنوز ۴ سال نشده اینجام، این ۴ امین باری که کارمو عوض می‌کنم. البته میدونم که ممکنه تو سوابق کاری آدم تاثیر منفی‌ بذاره، ولی‌ من آدمی‌ نیستم که به این آلمانیا اجازه بدم هر جوری دلشون خواست با من رفتار کنن، به صرف اینکه اینجا یک خارجیم.

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :


کارستان!!!

 

یک تصمیمی گرفتم که اگه بتونم عملیش کنم از نظر کاری میشم ارباب و نوکر خودم..امیدوارم که جور بشه ، برام دعا کنین.

در حال حاضر هم شدیدا به دنبال کاغذ بازی این آلمانیام، به کلی‌ اداره و موسسه و بانک باید سر بزنم و تاییدیه بگیرم... وای چقدر کار دارم...دو هفته هم بیشتر وقت ندارم، وایییییییییییی نگران

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ،۱۳۸٧
تگ ها :


اولین ساعات

 بالاخره عزمم رو جزم کردم تا بنویسم خاطرات و تجربیات سفرم را،  بقول دوستان تا از یادم نرفته:

خلاصه با مهر ورود تونستیم وارد کشوری بشیم که برای بسیاری بهشت برین است! ولی‌ خوب آواز دهل شنیدنش از دور خوشست! !!!!  بماند...

من و آقای همسر تازه باید درب خروج پرواز نیویورک به واشینگتن رو پیدا میکردیم و پروازمون هم نیم ساعت بعد انجام میشد. رو کارت پرواز نوشته شده بود درب ۷۶ ولی‌ ما هرچی سالن‌ فرودگاه رو گشتیم  تا شماره ۳۲ بیشتر نبود. بالاخره از اطلاعات پرسیدیم و گفت که شمارهٔ درب عوض شده و پرواز ما ازدرب ۲۳ است. رفتیم دم در، ولی‌ پرنده پر نمیزد...کلی‌ تعجب کردیم که پس بقیه مسافرها کجا هستند...باز مجبور شدیم بریم اطلاعت و این دفعه گفتند که درب ۲۱ باید بریم، عصبانی

هیچوقت یادم نمیره اون نیم ساعت اول در ان کشور غریب رو! نگران

وقتی‌ می‌‌خواستیم سوار هواپیما بشیم یک دفعه یاد ترمینال آزادی تهران افتادم، نمیدونم چرا حالا آزادی و نه سیر و سفر!!! چیزی که جلوم دیدم یک هواپیمای بسیار کوچولو که فکر کنم ظرفیت ۵۰ تا مسافر رو هم نداشت. تو آمریکا اکثر مردم ترجیح میدن با هواپیما سفر کنند و با قطار و اتوبوس میونهٔ خوبی‌ ندارند. (برخلاف اروپا . اینجا قطار راحت‌ترین وسیلهٔ سفره و مخصوصا تو کشورهایی مثل سویس که دیگه معرکه است. حتا تا قلهٔ کوهشم قطار میره.) (البته یکی‌ میگفت که سرمایه داران امریکایی نمیذارن که سیستم راه آهن تو آمریکا خیلی‌ رونق پیدا کنه، تا همهٔ مردم مجبور بشن که اتومبیل شخصی‌ تهیه کنند. این یعنی‌ اقتصاد سرمایه داری! )

 

بالاخره پس از یک ساعت تاخیر پرواز کردیم به سمت واشینگتن و اونجا هم خالهٔ اقای همسر به استقبال ما اومده بود و باهم به سمت خونشون حرکت کردیم...اولین چیزی که تو اتوبان توجه ما رو جلب کرد سیل عظیم اتومبیل‌های بزرگ بود که اکثرشونم فقط یک سرنشین داشت. به قول آقای همسر برای پرکردن باک هرکدوم از این ماشین‌ها یک پمپ بنزین لازمه... (در اروپا قیمت بنزین خیلی‌ بالاست و برای همین بیشتر مردم سعی‌ می‌کنن ماشین‌های کوچک و کم مصرف سوار شوند، مخصوصا کسانی‌ که هرروز با ماشین باید سر کار برن چند نفری باهم می‌رن و اینجوری هفته‌ای یک نفر باید از ماشینش استفاده کنه و این یعنی‌ صرفه جویی‌ در مصرف بنزین...)

نمیدونم چرا فرهنگ مصرف و خرید امریکایی‌ها اینقدر برای من غیر قابل هضم است، بحران اخیر بورس نیویورک هم ناشی‌ از همینه که یک امریکایی خرید می‌کنه بدون اینکه توان پرداخت اون رو داشته باشه و این بانک‌های امریکایی که بدون حساب کتاب به مردم کردیت و اعتبار دادن حالا همشون در شرف ورشکستگی هستن و ما مالیات دهندگان اینجا باید تاوانشو بدیم! عصبانی

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸٧
تگ ها :


سفر نامه

تقریبا سه هفته پیش بود که با اقای همسر راهی سرزمینی شدیم که یک بار توسط کریستف کلمب کشف شده بود. ولی‌ خوب سفر اکتشافی ما جور دیگه‌ای بود.

پروازمون از فرانکفورت بود به نیویورک که تقریبا ۵ ساعت طول می‌کشید، و سپس از اونجا باید با یک پرواز دیگه راهی‌ واشینگتن می‌‌شدیم. تو هواپیما تنها ایرانی‌ ما بودیم و خوب البته چند تا خانواده عرب هم بودند. فکر نمیکردیم که مشکلی‌ پیش بیاد.... وقتی‌ فرودگاه نیویورک از هواپیما پیاده شدیم اول میبایستی از بخش مهاجرت رد می‌‌شدیم و تازه اونجا بود که به ما میگفتن که آیا اجازه داریم وارد خاک اون مملکت بشیم یا نه! خلاصه برای همهٔ آلمانیها تند تند مهر ورود زدن و چند تا خانوادهٔ عرب هم که گویا پاسپورت امریکایی داشتن (چون تو صف شهروندای امریکایی ایستاده بودن و دستشون هم پاسپورت آبی‌ رنگی‌ بود) راحت از این خوان گذشتن، تا اینکه نوبت به من و اقای همسر رسید. ما چون انگلیسیمون خیلی‌ دست و پا شکسته بود باهم رفتیم جلو. کلی‌ مثل مجرم‌ها اثر انگشت ازمون گرفتن و با دوربین عکس گرفتن، در آخر هم مسئول ما که یک پسر چینگ چانگ چونگی بود برگهٔ سبزی چسبوند به پاس پورتمون و گفت که بریم تو یه اتاق دیگه که ازمون سوالاتی بشه...

 

یک آقایی آمد و پاسپورت‌های ما رو که لایه پوشه‌ای گذاشته بود به درون اتاق مذکور برد، به ما هم گفت که دنبالش بریم. اتاق مذکور اتاقی‌ بود که از یک طرف تماما شیشه داشت و از بیرون میشد داخلش رو دید. اولین چیزی که توجه ما رو جلب کرد دیوارهای کثیف اتاق بود!! من نمی‌‌فهمم کشوری با این سرمایه و قدرت  نمیتونه یک رنگ به این دیوارهای فرودگاه بین المللیش بزنه!!

بگذریم... قبل از ما یک دختر مو بور که بیشتر به روس‌ها میخورد و یک پسر مو مشکی‌ نشسته بودن. مسولین مربوطه یک خانم و اقای سیاه پوست تپلی بودن که داشتن پاسپورت اون دو نفر رو بررسی میکردند. بعد از چند دقیقه‌ای تو پاسشون مهر زدند و یکی‌ دو سوال کوچولو هم ازشون پرسیدنو گذاشتن که برن. نوبت منو اقای همسر رسید. مسئول ما آقای سیاه پوست تپل بود که در ظاهر هم خوش اخلاق به نظر میومد. ولی‌ فکر کنم از اونا بود که با پنبه سر میبرید. ازمون پرسید که چند وقت آلمان زندگی‌ می‌کنیم، برای چی‌ رفتیم اونجا، خلاصه همهٔ شجره ناممون رو ازمون پرسید... تو بین سئوالاتشم هی‌ از اقای همسر در مورد سربازی و جنگ و اسلحه و اینجور مسائل خشن میپرسید..ما هم قضیه رو یک جوری پیچوندیم که اقای همسر درآخر به جای سنگر سر از آشپزخونه ارتش دراورد!!!! بخیر گذشت... برای ما هم بعد از یک ربع ساعت بالاخره مهر ورود زدند!

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٧
تگ ها :


سلامی از ان سوی آب ها

یه هفته است با آقای همسر اومدیم اینور آب ها...یه دنیا مطلب دارم واسه تعریف!

 

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :


ترس2

 

یادمه تا یک سنی‌ ترسی‌  از شب و تاریکی‌ نداشتم. بعضی‌ شبها  مجبور بودم به خاطر پرکردن ساعت کاریم  تا ساعت ۱۱:۴۵  تو کارخونه بمونم، با اینکه ساختمون اداری خلوت بود و غیر از من که دفترمون طبقهٔ اول بود و دختر تلفنچی که اتاقش طبقهٔ همکف بود هیچ احد الناسی تو ساختمون نبود. البته بچه‌های کارگاه بودن که ساختمونشون یک مقدار تا ساختمون ما فاصله داشت. بعضی‌ وقتا میشد که یک دفعه برق کارخونه میرفت... و همه جا تاریک ظلمات میشد. ولی‌ من عین خیالم نبود.  الان فکر می‌کنم چه خوب بود بی‌ خالی‌ و نترس بودن.

حتا سرویس هم ساعت ( ۰:۳۰ ) منو سه تا کوچه بالاتر از خونمون پیاده میکرد، چون اگه منو تا دم در میخواست برسونه کلی‌ دور شمسی‌ قمری باید میزد. این بود که منم قبول کردم که چند تا کوچه بالاتر پیاده بشم، و ۷-۸ دقیقه‌ای پیاده برم. ولی‌ الان اگه بمیرم هم حاضر نیستم بعد از ساعت ۱۰ شب تنها تو خیابون برم......اینه از نتایج بزرگ شدن و پا به سن گذاشتن بنده!

دوستی‌ داشتم که جملهٔ قشنگی‌ بهم میگفت، و جملش هم این بود: ترس برادر مرگه. 

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :


ترس1

بچه که بودم یادمه از تنها چیز هایی که میترسیدم زنبور بود و رطیل و مار، اونم به خاطره اینکه با هرکدومشون کمه کم یک باری یک برخورد حسابی داشتم. آخه هم بازیهام اکثرا پسر بودن، منم به جای خاله بازی ترجیح میدادم که با پسرها برم شکار! (این اصطلاحی بود که اون موقعها بکار میبردیم، وقتی‌ میخواستیم بریم سراغ جک و جونورها)

خلاصه دو تا پروانه و یک چندتایی کفشدوز دور از چشم مامانم تو اتاقم تو شیشه نگاه داشته بودم. الان که فکر می‌کنم میبینم بابا عجب بیرحم بودیما!

 یادم میاد  یک بار پسر‌ها تصمیم گرفتن زنبور بگیرن و جراحیش کنن. منم مثل همیشه ناظر. ولی‌ تو جراحی قورباغه دیگه کم اوردم. یک روز که مامانم از این برنامهٔ شکار ما خبر دار شده بود، کلی‌ نصیحتم کرد که اگه جونورا و حیوانات بی‌ گناه رو اذیت کنیم، یک روز هم می‌شه که اونا به سراغ ما میان و ما رو اذیت می‌کنن.

خلاصه از اون به بد بود که گاهی‌ شب‌ها حس می‌کردم تو رختخوابم زنبوره، تا بابام نمیومد و همه جا رو نمیگشت که خوابم نمیبرد. یک بارم یادمه که مامانم یه دامن زردی داشتم شسته بود و انداخته بود رو بند تراس. همیشه میگفت وقتی‌ لباس رو از رو بند برمیدارین یک تکونش بدین که لاش حشره مشره نرفته باشه. ولی‌ خوب من اینقدر سرگرم شیطنت بودم که این حرفا کجا تو یادم میموند. همینطور دامن رو از رو بند برداشتم و پوشیدم. همون موقع دوستم سپیده اومد دم در خونه ، داشتم باهاش حرف میزدم که احساس کردم یه چیزی چسبیده به پام. اول به روی خودم نیووردم، گفتم شاید یک کم حساس شدم، ولی‌ دیگه داشتم کم کم کنجکاو میشدم که این چیه، دامنمو زدم بالا.....وای یک رطیل پشمالوی کوچولو، یک جیغ بنفش کشیدم و دیگه نفهمیدم  چه حرکات موزونی از خودم دروردم که رطیله افتاد.

خلاصه اینا تا زمانی‌ تنها هیولاهای زندگی‌ من بودند. 

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :


شروعی دوباره

 

نمیدونم چند درصد از ادمها مجبور میشن یا حاضر هستن یه زمانی‌ دوباره از صفر شروع کنن؟!

 برای من که نقطهٔ شروع دوباره برمیگرده به سه سال و ۶ ماه پیش، یعنی‌ زمانی‌ که اومدم اینجا. خیلی‌ سخت بود که از تمام دلبستگیهام، اموخته هام، کارم،  و خلاصه هرچی‌ که حاصل ۲۵ سال از عمرم بود  بگذرم و بیام اینجا.... میدونستم که باید از صفر شروع کنم... یاد گیری یک زبان جدید، عادت کردن به محیط جدید، پیدا کردن دوستان جدید، گرفتن گواهینامهٔ جدید (اونم برا من که تو ایران به قول معروف یه پا راننده بودم واسه خودم و دست فرمونم زبانزد بود چشمکنیشخند)  دنبال یک کار جدید گشتن (که البته از تخصص و رشتهٔ تحصیلیم خیلی‌ دور بود!) ...

من‌ که یک لحظه تو عمرم تنها زندگی‌ نکرده بودم، حاضر شدم یک سال برم هامبورگ، چون بالاخره یک کار مهندسی (البته بازم نه کشتی‌سازی، بلکه هواپیما سازی) تونسته بودم پیدا کنم، در طول هفته تنها زندگی‌ می‌کردم و آخر هفته برمیگشتم خونمون، پیش آقای همسر. سال بسیارسختی بود.

ولی الان که فکر می‌کنم میبینم ‌ ارزش سختیهاشو داشت، همون یک سال کمکم کرد که بتونم به تنهایی از پس کارم بر بیام. محیط کارم محیط بدی نبود، فقط مشکل عمده این بود که تعداد همکار‌های روس داشت سر به فلک می‌کشید، این روس‌ها (بر عکس ما ایرانی‌ ها) کلی‌ هوای همو تو یک کشور غریب دارن. طوری باهم برخورد می‌کنن و پشت همن که کسی‌ ندونه فکر می‌کنه باهم پسر خالن!

خلاصه یک سال بیشتر نتونستم دووم بیارم .(آخه کدوم زنی‌ حاضر هست یک سال بعد از ازدواج بره یک شهر دیگه کار کنه و فقط آخر هفته برگرده سر خونه زندگیش).... بازم گشتم دنبال کار و این دفعه سر از یک شرکت در اوردم که به قول معروف هتل بود!! نمیدونم چرا ولی‌ حس کردم نه هنوز زوده که بخوام تو چنین شرکت‌هایی‌ بمونم و بپوسم!!

 بازم گشتم و گشتم تا اینکه کارم با این شرکت امروزی افتاد ... یک شرکت مهندسی ۶ نفره که ۳ نفر رییسن،           خوب دیگه می‌شه تصور کرد که چه بر سر ما کارمندان میاد هر روز!

کارمو واقعا دوست دارم، ولی‌ همکارامو نه! از اون آلمانی‌‌های خشک و بی‌ احساسن، اگه ۸ ساعت سر کار باشی‌، کسی‌ نیست ۵ دقیقه بتونی‌ باهاش حرف بزنی‌ و بخندی....

اینه که بازم میخوام بگردم دنبال کار جدید. پریروز با رییس بخش طراحی یه کارخونه تلفنی صحبت می‌کردم که قرار مصاحبه بذاریم. پای تلفن چند تا اصطلاح تخصصی مکانیک به آلمانی‌ ازم پرسید که اگه انگلیسیشو نگفته بود نمیدونستم چی‌ جوابشو بدم. متفکر

گاهی‌ فکر می‌کنم خوش بحال اونایی که میان اینجا و اول درس می‌خونن بعدش می‌رن سر کار. برای من که اینجا ادامه تحصیل ندادم فهمیدن خیلی‌ از این لغات تخصصی یا اسم ماشین آلات صنعتی به آلمانی‌ یک معضل که امیدوارم بتونم حلش کنم. از امروز می‌خوام شروع کنم به مرور درسای اصلی‌ و اساسی رشته ام، اونم به آلمانی‌! امیدوارم که کم نیارم! اینم یه نقطهٔ شروع دیگه!

  
نویسنده : Anahita ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :